X
تبلیغات
عاشق ♥ ♥ معشوقه

عاشق ♥ ♥ معشوقه

مطالب جالب و عاشقانه

وصیت نامه من

بعد از مرگم انگشت های مرا به را یگان در اختیار اداره ی انگشت نگاری

قرار دهید و به پزشک قانونی بگوییدکه وقتی روح مرا کالبد شکافی می

کندمن به آن مشکوکم.

عبور هرگونه کابل برق یا تلفن یا لوله ی گاز یا آب به داخل قبرمممنوع

برای قبرم پنجره بگذارید تا هر وقت دلم گرفت منظره ی قبرستان را نگاه کنم

کارت شناسایی و دو قطعه عکس را برای محض احتیاط در لای کفنم بگذارید

دوست ندارم قبرم را مردم لگد کنند.من را در چمنزار خاک کنید.

کسانی که زیر تابوتم را می گیرند باید هم قد باشند.

شماره تلفن قبرستان و قبرم را محض احتیاط یادداشت کنید.

گواهی نامه ام را به کس مستحق بدهید ثواب دارد.

در مجلس ختمم گاز اشک آور بزنید تا همه به گریه بیفتند.

از این که نمی توانم در مجلس ختمم شرکت کنم عاجزانه پوزش می طلبم.

التماس می کنم که پارچه ی کفنم مارک دار باشدتا پیش بقیه کم نیاورم.

به مرده شور بگویید من را با با شامپو بدن بشورد زیرا به صابون حساسیت

دارم.

چون همه ی آرزو هایم را به گور میبرم خواهشمندم که جای قبرم بزرگ تر

باشد تا آرزو هایم جا بگیرد

ورثه حق دارند با طلبکارانم دعوا کنند..........

 

+ نوشته شده در  89/09/30ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

+ نوشته شده در  89/09/11ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

بر سنگ مزار

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بس که با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

+ نوشته شده در  89/09/03ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

حرف

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد شکست  زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

دل تنگم چه دلتنگ است !

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها 

گوشه ای می نشینم  ، و حسرت ها را می شمارم 

و باختن ها را  ، و صدای شکستن ها را ...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام 

و کدام خواهش را نشنیدم  و به کدام دلتنگی خندیدم 

که این چنین دلتنگم. 

دلتنگم، دلتنگ...!

+ نوشته شده در  89/08/12ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

فقط عشق

عشق تو کور کرد و کشت مرا


فکرو زکرم تو بودی او روزا یادته

                                    اون دل کوچیکه من جلوی پات بود یادته

رفتیو با رفتنت پا گزاشتی رو دلم

                                    سرم داره گیج میره تو کجایی عشقه من

وقتی میخواستی بری گفتی بهم غصه نخور

                                             دلو سپردم من به تو غصه نخور

گفتم بهت زود بیا دل من تنگه برات

                                        تو نرفتیو میگی آخه عزیز دلت میاد

میگفتی من برمیگردم خیلی زود

                                       دلو جونم همشون فدای یه تاره موت

ولی رفتیو خیلی وقته نامه ندادی تو برام

                                        آخه پس چی شد بگو تو جواب نامه هام

یه نامه همش دادی همون شده آب غذام

                                       نمیدونی یه غمیه بهم میگه باهات میام

من غمو می خوام چکار آخه تو بهم بگو

                                      فقط نگو دوست ندارم جونه من اینو نگو

آخه عاشقت بودم دیوانه وار باور بکن

                                     دل من تنگه به راحت تو منو یاریم بکن

شبا یه غمی میاد تویه سینم باهام حرف میزنه

                                     می خواد نا امید کنه از نا امیدی دم میزنه

شایدم دیگه نیای این جوری که بوش میاد

                                فکر کنم وقتی بیای ببینی جنازم رو دوش میاد

اون موقع بگو ببینم دلت برام تنگ میشه ؟

                                   این زمین و آب گل برای تو چه رنگ میشه؟

خلاصه کشتی مارو با این ادائو اشوه هات

                                    دل من تنگه برات* تنگه برات* تنگه برات

وای الان صبح میشه هو هنوز که من نخوابیدم

                                   یه روز دیگم تموم شدش ولی من نفهمیدم

دفتر شعرم دیگه پر شده کجایی تو می خوام برم

                                 دیگه کاری ندارم اینجا روی زمین دارم میرم  

تو نبودیو غمت عشقه تو کشت مارو

                                          زیر خاک دفنمو خاک خورد مارو

+ نوشته شده در  89/08/12ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

بگوييد رفته است

اگر کسی مرا خواست
بگویید رفته باران ها را تماشا کند .
و اگر اصرار کرد ،
بگویید برای دیدن ِ طوفان ها
رفته است !
و اگر باز هم سماجت کرد ،
بگویید:


                رفته است تا دیگر بازنگردد ...

+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

التماس

کسي ناديده گرفت التماس چشمانم را
کسي اشکهايم را زير پا لگد کرد
همان کس که صداي شکستن قلبم را نشنيد
نمي دانم کجاست
مدتهاست  گم شده
تقصير خودش بود ...
من که گفتم دستانم را رها نکند
ميدانم که پيدايش نميکنم
اگر روزي روزگاري تو پيدايش کردي
دستانش را محکم تر بگير
حتي اگر به خدا هم قسم خورد
دستانش را رها نکن
اين روزها...
خدا هم بازيچه شده...

+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط عاشق معشوقه  | 

مسافر

مسافر



پس از پايان يک رويا به اندوهي سفر کردم
دريغ از لحظه هايي که به پاي تو هدر کردم
تو را اين گونه مي ديدم هميشه جاري از احساس
مثله باغي پر از مريم پر از گلهاي پاک ياس



لبم خالي است از واژه غروبي مات ودلگيره
نگاه خالي از عشقت سراغ از من نمي گيره
تموم واژه هاي من پر از عطر اقاقي بود
توي ذهن پر از دردم فقط ياد تو باقي بود



تو را اينگونه مي ديدم به دور از حيله و نيرنگ
مثله شبهاي مهتابي هميشه ساده و يکرنگ
تموم لحظه هاي من پر از تو شکفتن بود
تموم عشق و احساسم براي از تو گفتن بود



تو را ديگر نمي يابم تو که نا موندني بودي
تو يک شعر پر از احساس ولي نا خوندني بودي
+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط عاشق معشوقه  |